تبليغاتX
راز شهر بی رنگ

راز شهر بی رنگ

شاعری درد بود بیچاره شاعر چه دردی کشید و کس نخواند و ندیذ بیچاره شاعر

دوباره زاده شدن

بیچاره پدرم

دوبار شاهد تولدم بود

و یک بار شاهد مرگم

وشب تا صبح

منتظرم ماند ترسان

که از مرگ باز تولد یابم

ومن هنوز زنده ام

بیچاره مادرم تا صبح مث من

گریست

و من سوختم و او هم

نعره زدم

زجه زدم

که می سوختم

و مادرم بر خاکسترم

می گریست

بیچاره خواهرم

گوشه ی می گریست

از سوختم چه زجری کشید

چقدر دوید تا به آبی

خنک هوله ی

اتشم را خاموش کند

ولی هیچ یک نفهمیدن

که تن من

همان تکه گمشده ی خورشید است

که همین عذاب سوختن

در ذات من بود

و زمین جای برای زیستن نبود

بعد مردن و زنده شدنم

که من از خورشید جامانده ام

هنگام غروب

من در شبی گم شدم

تا دیگر بار زاده شوم

 

نوشته :بی رنگ

دیشب تا صبح نخوابیدم چون قرص خوابم تموم شده بود شانس اوردم مسکن داشتم وگرنه بی خوابی درد خیلی زجر اوره امشب باز منو می خوان ببرن واسه عمل  گفتم که کف پام کنده شده پاشنه و ...می خوان پیوند بزنند حالا از کجا نمی دونم خیلی می ترسم  خیلی می ترسم چون اون دفعه پوس پام رو بدونه بی حس کردن کند نیه پرستار

مردم از درد دکتره یه ساعت باهاش دعوا می کرد

وای باز می ترسم من چقدر ضعیف شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:44  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

نامه به .......

سلام چطوری معلومه خوبی هرچی زنگ می زنم رد می دی یا اصلان گوشیت رو بر نمی داری الان باز زنگ زدم نمی دونم چی شد اون همه حرفات آره شاید پیش خودت بگی همش حرف بود ولی خیلی راحت گذشتی فقط برای لحظه های به دردت می خوردم که رمانتیک بودی یه دوست پسر شاعر چه حالی می ده نه ولی تا مشکل پیش می اومدم مقصر منم واسه موقعه بیکاری سر گرمی من بودم که از کارم می زدم ولی کوچلو وقتی جنابعالی کار داشتی من احمق حق مزاحمت نداشتم وهیچ وقت نفهمیدی به خاطر تو فقط تو چند نفر رو دربو داغون کردم چند تا از دوستام روشون دست بلند کردم شاید هم می فهمیدی و خودت رو می زدی به اون راه چون وظیفم بود یادته گفتم همون اول گفتم اگه من بیام خونتون بابات چی جواب می ده

گفتی هرچی می خوان بگن بگن ولی من فقط تو رو دوست دارم ولی تا مامانتون گفتن فکر این پسره رو از سرت بیار بیرون وگرنه گوشیت رو می گیرم مارو به گوشیت فروختی بابا خودم واست می خریدم

یادش بخیر من اصلان توفکر جدایی هم نبودم یه دفعه گفتی برای همیشه خدا حافظ

شوکه شدم

دیگه هیچ چیز باورم نمیشه

حتی اینکه الان زنده ام

نوشته: بی رنگ

نمی دونم این نامه چندمه ولی می خوام همینجوری بنویسم نه واسه خودم واسه همه که بدونن زدگی چقدر بوی لجن می ده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 13:0  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

درد تو

 

لا لا لا لا بیرنگ خوابید

خیلی وقت خواب هم ندیده

 

لا لا لا لا دست بیرنگ سیاه

از ترس سیاه کرد گل گل نچیده

 

لا لا لا لا بیرنگ مرده

نه زند ه است اما اسیر درده

 

لا لا لا لا شب شد سیاه

توشب بی رنگ طعم مرگ وچشیده

 

لا لا لا لا بیرنگ نه عشقی داره نه یاری

از بخت بد طعم لبای ....چشیده

 

لا لا لا لا بیرنگ داره از ترس میمیره

نکنه غریبه ای دستای .....بگیره

 

لا لا لا لا بی رنگ پا نداره فقط درد داره

ولی درد نبودن تو زندش نمیزاره

 

نوشته : بی رنگ

داره حالم از درد به هم می خوره اخه همیشه که نمیشه خدایا مردم با زهنم سر کنم یا با درد تنم با خوب ندیدن چشام کاش چشام زود خوب بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:30  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

نشان انسانیت

داس ها تا را بردارید

مردان آبادی بالا

هرزه علف ها تا زهن و هوشتان را گرفته

محصولی برای درو نمانده

به سوی کشت گاه وجودتان بروید

تا در جهل خود نمردید

مردان آبادی پایین

کمر همت ببندید

کمی احساس عشق بکارید

کمی انسانیت بکارید

تا فردا

بتوانید جوابی برای سفره ی خالی زهن کودکانتان داشته باشید

مبادا

در جرغه ای که خشک هرز علف های

آبادی بالا را گر خواهد گرفت

شمارا هم بسوزاند

و دامن زنان و دخترانتان را

وچشم سیاهان به خاکستر عمرشان بنشینند

و چروک پیشانی در آینه کدر جهل گرفته ی

بی عشق

مردانشان

بشمارند

و عصای نامردی را از پدران پیر در خاک خفته ی

شما را به ارث ببرند

کسی نمی شنود آیا بی رنگ را

یا باز به سنگ بی عتنایتان سرش را می شکنید

و به جهل آتشینتان می سوزانیدش

یا همچون مسیح

بر صلیب شعرش میخ کوبش می کنید و می روید

حال هر چه هسید

هرز ه علفها را بچینید و تخم امید و عشق بکارید

که تا فردا از ازین ویرانه

نشانی از وجود انسانی نخواهد ماند

 

نوشته ی: بی ر نگ

دوبار دیگه بی رنگ باید سلاخی بشه بی رنگ مرد بس که درد کشید خدایا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22:39  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

توبه

هوس در دلم مرده

دگر حوصله ی برای ماندنی نیست

و من پای بری رفتن ندارم

در خون درد غوط ور

دگر از قلبم شعله ی نمی خیزد

در نفسم عطر گرم زندگی نیست

شوقی در کوچه پس کوچه خاطراتم نمی جوشد

حال چه فرق

موی بلند یا کوتاه

کت سیاه یا سفید

کروات ابی یا قهوی

چه فرق می کند که شیاری در سرم هست یا نیست

نشانی از زخمی عمیق

با عصا را بروم یا اصلان این گوشه بمیرم

کسی نیست که دوستیش گرمم کند

یا که عشقی که بسوزاند

و خدا در بلندای اسمان

مرا به گناهانم در زمین توبیخ می کند

ومن سر کج کرده هر شب به پیشگاهش

توبه کنان

وای خدایا این بنده از درد خسته شده

آیا کرمی لطفی شاملش هست

و چونان ضعیف که به مرگ راضی

 

 

نوشته :بی رنگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22:36  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

لطفا  توضیح بدین من چی گفتم یا چی کار کردم که به بعضیا بر خورده بی رنگ هیچ وقت نخواست کسی رو ازار بده من حرف نمی زنم و می نویسم

کار هر شبم اینست سکوتی بی رنگ مبادا خار کلامم خاطر زیبای را بیا زارد از اونی که بهش بر خورده بگین توضیح بدح چرا شاید حق با ایشون باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگر این یه شوخی بود یا از سر بیکاری  امیدوارم همیشه سرگرم باشی بی رنگ بازیچه خوبی بوده و هست موفق باشی عزیزم

نوشته :میثم حسنی . مداد سیاه .بی رنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11:22  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

..............خندیدو رفت

زخمی به جانم زدو آهسته خندیدو رفت

دستان سفیدش به خونم شست وخندیدو رفت

 

رسم عاشقان این بود هست عاشق کشی

بوسه بر لبانم زدو کاردی بر قلبم خندیدو رفت

 

دیوانه بودی دل به او بستی بی رنگ

سینه ی دیوانه به بی مهری درید و خندیدو رفت

 

التماسش کردم به پایش افتادم زجه زدم

مرا سلاخی کرد چیزی نگفت خندید و رفت

 

گریه کردم ناله کردم که دوستش دارم

به قلب خونینم تیری کردم به عشق خندیدو رفت

 

مردم از درد به خدا خونی به رگ ندارم

جامی زهر مراداد سر کشیدنم را که دید خندیدو رفت

 

به گورم کردن در خاک و سنگ و کلوخ

ایستادواز به قبر شدنم مطمعن شد و خندیدو رفت

 

بوته شقایقی از گوشه قبرم روید خونین

به لگدی له ش کرد قهقه ای کرد مستانه او رفت

 نوشته :بی رتگ

فکر کنم  دیگه فراموش کردی بی رنگ و شعراش رو ولی بی رنگ دروغها رو هیچ وقت فراموش نمی کنه (بی تو می میرم)اخ مردی اینجوری ثابت می کنی که فرق داری آره خیلی فرق داری همه فرق دارن همه آخرشن زود فراموش می کنن کافیه چند بار افتاب روی بوم خونتون بشینه دیگه               بی رنگ یا هر کی دیگه زود غبار فراموشی می گیریدش

پس به قول حضرت مولانا    دلا خو کن به تنهای           که از تن  ها بلا خیزد

تو هم بلای بودی که به جان من نشستی می دونم هیچ وقت اینا رو نمی خونی ولی باز می نویسم شاید    شاید    شاید

راستی فرهاد چند روز پیش بهمزنگ زد هم.ن قاصدک سوخته اونقدر خوشحال شدم که با وجود اون همه درد یادم رفت دردی هم هست خیلی دوستای خوبی من دارم  بی رنگ که گاهی کم میاره البته دوست با عشق فزق می کنه ها یه دوست دیگه که همیشه شرمنده اش هستم من نویسنده  تولد یک مرگ البته جای اون نیست که اسم همه ی دوستان رو بیارم ولی نظر لطف خیلی از دوستان شلمل حال بی رنگ بی رنگ نر از بی رنگ میشه در کل همتون رو دوست دارم دوست داشته باش تا دوست داشته شوی نمی دونم نویسنده یا گوینده ی این جمله کیه هر کی هست من که عمل می کنم دوستون دارم و دوست خواهم داشت شاید دوست داشته شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:29  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

خدا کجاست!!!!!!!!!!!!

به نام خدا

وخدا کجاست آنگاه

که تکه های وجود من کنار جاده گند می گیرند

و خونم لخته شده و کف کفش عابران می چسبد

و خدا کجاست

آنگاه که درد امانم را میبرد

وجای دندانم روی هر پار پارچه ی گلدار می ماند

از شدت درد من گل پیرهن خواهرم می خشکد

و مادرم بیچاره مادرم

از شدت نعره های من به سقف آسمان

از حال می رود

چه تنها مانده ام

چه ضعیف شدم

خدا کجاست که این قدر من گریستم

رودی به تپش نیفتاد حتی چشمه ی

یعنی خدایا من بیهوده زجه زدم و گریستم

حافظ هم به عیادتم آمد

نه دروغ نیست درشبی پر زدرد در خوابم نشست

وخدا همینجاست

کنار لخته خون من

کنار استخوانهای شکسته ی من

کنار گوشتهای کنده شده از تن من

خدا همینجاست

که هنوز من اینجایم

نوشته :بی رنگ

این شعر حقیقت بی رنگ بود  و درد هنوز هست ولی استخوانهای تنش پیدا نشد و گوشت تنش

ولی درد هنوز هست وقتی تاصبح خدا خدا خدا می کند و پتو را از شدت درد به دندان می گیرد تا کسی بیدار نشود ولی بیچاره مادرو پدرم همیشه بیدار می شوند حتی اگر ذره ی نفسم تند تر شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:14  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

یاعلی

بچه بودم خوردم زمین 

                    بر خواستم گفتم:علی

کمرم خم بود قد راست کردم

                            چو ایستادم گفتم:علی

پایم شکست بر زمین افتادم

                               بر خواستم گفتم :علی

زیر سیلاب حرف مردم غرق شدم

                                      به ساحل رسیدم گفتم :علی

مردم از درد مردم از نو میدی

                                   از مرگ باز گشتم گفتم :علی

خیره چشمان جاهلان به حقارت نگریستند  مرا

                                                   سر بلند کردم مردانه گفتم :علی

در ژرفای غرور غرقه گشتم کسی دستم گرفت

                         دیدم و به تن لرزیدم و گفتم :علی

گر تو هم هر روز می گویی یا علی

                                           داد نزن نعر بکش  یاعلی

اگر عشقی آغاز شد  نه مجنون بود نه لیای

                                                  فاطمه بود و علی

اگر تنهای بود نه منم نه تو

                                    سکوت چاه بود و نعره ی علی

شنیدم بوی یاس می دهد گاهی دهان شیطان

                                                     اخر او هم گا هی می گفت یا علی

جبرئیل  در عماق بود برای رسیدن به خدا

                                   بلند  گفت یا علی

ابن ملجم به خود لرزید شمشیرش هم می ترسید

                                              برای فرو آوردنش او هم گفت یا علی

هنوز هم به شکم که خداهم برای خلقت زمین

                                            ارام گفت یاعلی  

                                             

                              نوشته :بی رنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:23  توسط میثم حسنی بی رنگ  | 

همسایه

همسایه من شبها جغد پیری

بر بالای برج ویرانی در کنار خانه ی من

منم بیدار شبها

اوست با من همراه

نغمه ی من شعر من است

بر کاغذ ی پاره

کلام من گم می شود هنگام لب باز کردن

توان یافتنش را نیست برای لبم

می نویسم

می گریم

نمی توانم بگو یم تا بگریم

آواز من

ترانه ی من شعر من است

قافیه ی پر درد

حبس میکنم کلمات را

هر شب هر دم در شعری بی واژه

مبهم چون روزگار

همسایه ام

جغد پیریست شبها

بیداریم تا صبح همیشه باهم

تا صبح فردا

صدایش نغمه ی پردردیست

که از حنجره ی گرفته اش برون می آید

ناله می کند تاصبح

شومی روز را ترانه ی می کند در شب

می نالد

وای وای وای

من می شنوم من همسایه او

اوست همسایه من

ولی مرا توان برا وردن ناله ی نیست

شب تاصبح او می خواند من می نویسم

اومی نالد من میگریم

او بر سیاهی شب اشک می افشاند

من بر سپیدی کاغذ

همسایه من با حنجره ی گرفته می نالد

من با قلمی شکسته می نویسم

در خلوت شبانه ی او راهی نیست

در خلوت من کسی نیست

بالای آن برج ویران چیست

که چونین نغمه ی همسایه م پر درد است

شاید زیر آوار ها خاطره یست

که سوگواریش بر تمام جغدان واجب است

شاید زیر آوار ها عشقی بزرگ مدفون است

و به سوگواریش تمام جغدان عمریست مینالند

با حنجره های گرفته و پر درد

ولی مرا از چرو نالنم

خستگیم از چیست

امیدم کجا مدفون است

عشقم کجاست

نمی دانم

نمی دانم

نمی دانم

 نوشته :بی رنگ

خیلی پام درد می کنه چشام هم خوب نمی بینه واسه همین دیر به دیر  آپ می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 18:35  توسط میثم حسنی بی رنگ  |